اطلاعات پرواز یا بقالی عباس آقا؟

حدود 5 ماه پیش به فرودگاه بین المللی  امام خمینی رفته بودم… اگر تمام مشکلات رو ندیده بگیریم، باز هم چیزی دیدم که بیشتر شبیه به یک شوخی بود…:

یک قطعه کاغذ A4 ، روی یکی از ستون های فرودگاه، که به زبان  فارسی  روش نوشته شده بود » اطلاعات پرواز»

ملاحظه کنید :http://parnianin.wordpress.com/2010/06/01/اطلاعات-پرواز/

حالا بعد از گذشتن این مدت نسبتا طولانی،  دوستی که گویا از مسئولین فرودگاه هستن نظری دادند قابل تأمل،

«سلام
من یکی از مسئولان فرودگاه امام هستم ، واقعا این مطلب بی انصافیه میدونید چرا ؟ چون این کاغذ فقط یک روز روی ستون نصب شد ، اون هم برای تغییراتی که در محل اطلاعات پرواز داشت انجام میشد و به ناچار برای چند ساعت جابجا شده بود
شانس آووردم از خود خواهران اطلاعات پرواز توی اون چند ساعت عکسی گرفته نشده»

ما هم در جواب گفتیم:

دوست مسئول عزیز، ما به خواهران و برادران  اطلاعات کاری نداریم.
خوبه که مسئولین محترم این گونه ریز بینی های مردم رو مورد توجه قرار بدهند… افراد زیادی در سال شاید فقط 2 یا 3 بار گذرشون به فرودگاه بیافته…
همون 2 یا 3 روزی که اطلاعات پرواز فرودگاه جا بجا میشه، یا آسانسورهاش خرابند، یا سیستم تهویه مطبوع اشکال فنی داره، یا از هر 2 تا تابلوی اطلاعات (به جهت صرفت جویی) یکی اش خاموشه…
انتظار مردم از یک فرودگاه بین المللی اینه که با حداقل استانداردهای جهانی مطابقت داشته باشه…چیزی بیش از یک کاغذ A4
که فکر نمی کنم زیاده خواهی مردم تلقی بشه.
این ضعف فرودگاه بوده  و مسئولین باید از این مردم ریزبین متشکر باشند و در صدد رفع این نقایص باشند و نه توجیه کوتاهی هاشان.

و باز می گوییم که دوست عزیز ، مگر فرودگاه بقالی است که این گونه افاضاتی می فرمایید؟بچه بودیم میرفتیم بقالی عباس آقا، گاها چیزی می خواستیم  و نداشت، می گفت فردا با بار جدیدم می رسه… که خب، بقالی سر کوچه بود و محل تردد و رفت و آمد ما  و هر روز  گذرمان به آنجا می افتاد.

بعدها  لیستی گذاشت  در مغازه، چیزی اگر می خواستیم و نداشت، یادداشت می کرد و کم کم  بقالی عباس آقا به روز شد و مقبول طبع عام مردم … کله خشک نبود، انتقادی می کردی آنچنان گوش ِ جان می سپارد  که گویی درفشانی ما  هدیه آسمانی بود!

یادش بخیر آن روزگار… الان هم در بقالی ها » نداریم و نمی شه و همینه که هست » همی یافت می نشود!

عزیز دل من، من به درک، توریستی که به ایران می آید (اگر بیاید) ، دیده ها و تجربیاتش از اتفاقات اطرافش  را که نمی آید با شما مطرح کند و مشاوره کند که «من این طور فکر می کنم، درست هست یا خیر.» و بعد شما اصلاحیه صادر کنید و او بر حسب اصلاحیه شما فکر کند…

بر  فرض هم که اطلاعات پرواز در حال جا به جایی باشه، نباید اطلاع رسانی درست انجام بشه؟ اطلاع رسانی اون شکلی شبیه یه  شوخی بچگانه است دوست  مسئول عزیز فرودگاه!

موجود قابل ترحم…آه نادیا…

روزها سراسر عذاب بود… عذابی مضاعف. عذاب زنده بودن اجباری،عذاب تحمل لحظه های کشدار ِ  بعد از ظهرهای بیمارستان… و عذاب گریه ها و فریادهای دختری که در اتاق کناری بود.

دختر همه چیز و همه کس رو به شکل شیطان و دیو می دید… چشم از چشم باز نمی کرد. بعدها که بهتر شده بود، صبح ها اورا در اتاق  ECT میدیدم. اگر چه دیگر چشم هایش را نمی بست، ولی انگار هیچ رو نمی دید. خیره  خیره به کسی  یا به چیزی نگاه می کرد. نگاهی عاری از ذره ای احساس. انگار تمرین کرده بود با چشم های باز هم چیزی رو نبینه.

صبح ها پشت در اتاق ECT  منتظر می موندیم، تا  یکی یکی صدامون کنن. فشار بیهوشی گاهی اونقدر شدید بود که حس می کردم تمام جونم  توی سرم جمع  می شد… بعد توی پیشانی ام مچاله می شد… صداها کش می آمد ، تبدیل به سوت می شد و بعد انگار همه چیز به خلاء فرو می رفت و ساکت می شد.

از مکالمه های تکراری بعد از شوک بیزار بودم… «صدامو  می شنوی…؟ خوبی…؟می دونی  الان کجایی ؟ باز کن چشمت رو.  سرگیجه نداری؟ می تونی بشینی…؟ منو می شناسی؟ … ……… …. … .. .. . .. . . .  .  .   .»

صبح های زود زمین اتاق ها رو نظافت می کردن، بوی مواد شوینده کابوس صبحگاهی بود. انگار خدمه های بخش با برنامه ریزی از قبل و بی دقت و از روی قصد ، با سر و صدای زیاد وسایل و تخت و کمدها رو جابجا می کردن. مسئول بیدار کردن و بدخواب کردن بیمارها بودن بی آنکه خودشون بدونن. ملحفه ها هم بوی مواد شوینده بیمارستان رو می داد، بویی که کابوس مطلق شده بود…

مادر از خونه ملحفه های آشنایم رو می آورد . ملحفه ها اسیر خاطرات تلخ و کابوس می شدند. نادیا گاهی عصرها می آمد، کنارم ،  روی تخت شماره 17 می نشست و سعی در کنکاش مغز آشفته من داشت… مغزی که در میان تمام آشفتگی هایش ، یک اسم را در لفافه خیال های باطل پیچیده بود… و حاضر به آشکار کردنش نبود… یک اسم غرقه در خود شیفتگی های خود.

چیزی شبیه عشق نبود… بتی بود شایسته شکسته شدن. افسوس که دیر شکسته شد. چیزی بود مثل یک عامل اصلی برای همه دردها در ذهن خسته من.

……….. ….. … … … .. . . . . .  .  .  .    .    .     .    .

کم کم از گریه های مخفیانه و یواشکی مادر در آغوش ملاقات کنندگان ، فهمیدم تو اون سه روز وضعم خیلی بد بوده  و میشه به قول پزشک ها گفت که » خیلی شانس آوردم»

پرونده پزشکی درگیر چرخه جدید و مزخرفی شده بود… سوال و جواب های بی سر و ته و تموم نشدنی. اینکه دقیقا اون شب چه اتفاقی افتاده  و چرا…دقیقا نمیدونم، ولی حدس می زنم نزدیک به 4 هفته شده بود که زندگی من محدود شده بود به بخش 3 … به دیدن بیمارها و پرستارهای بخش 3 ، به محدوده مُجاز حیاط بیمارستان.

کاج های دراز و دیلاق، گنجشکانی که همیشه هراسان و گریزان به نظر می آمدند، و کلاغ هایی که روی شاخسار پیر کاج، آرام آرام جا به جا می شدند و لنگر می خوردند و پی ِ چیز نامعلومی بودند… سنگین پرواز می کردند و سنگین روی زمین، روی چمن نیمه زرد ِ سرمازده می نشستند و با گام های سنگین  ، این پا و آن پا می شدند .

یک بعد از ظهر سرد و ابری، روی نیمکت همیشگی ام نشسته بودم. خیره  شده بودم به پا هام که توی دمپایی زرد  جا خوش کرده بود، شلوار پیژامه صورتی  ِ لباس فرم بیمارستان ، روی مچ پام  ، پیچ خورده بود و  یک ترکیب  بی نهایت زشت و بی قواره ای از شلوار و پا و دمپایی ، جلوی چشم هام  بود.

با نوک انگشت های پام که از دمپایی بیرون زده بود ، میوه های کاج رو ،ریز ریز جابجا می کردم  و برای اولین بار توی اون دوره، دلم برای خودم سوخت… به حال خودم دلم سوخت… خودم رو موجود فوق العاده قابل ترحمی دیدم… که از قضا خیلی خم بهش ترحم می شد…

بعد از مدت ها، بعد از روزها، گریه کردم و می دونستم دلیلش چیه… بیشتر از معمول تو حیاط موندم… در میان هیاهوی  عصرگاهی کلاغ  ها موندم  و گریه کردم.



بارون ِ ریز و نم نم  شروع به باریدن کرد. این دفعه موقع شروع بارون ، اولین قطره های بارون رو که بی صدا روی زمین ، روی برگ های خشکیده و پوسیده  ، روی چمن نیمه زرد و یخ زده می ریخت رو  ، میدیدم.

موجود قابل ترحمی زیر قطره های باران ، در عصرسرد و بارانی میانه زمستان، نشسته بود… تا ساکت شدن هیاهوی کلاغ ها.

« …. احتمالا … ادامه دارد.»

روزهای اجبار…آه نادیا کجایی؟

می گفتند آپلو هوا کرده بودم، وقتی که از پایان نامه ام دفاع کردم و نوزده شدم… وقتی که با معدل کل 17.80  فارغ التحصیل شدم .

چرایی اش مربوط می شود به سال  1385… به زمستان 85 و بستری شدن تو بخش اعصاب و روان.

به افسردگی ماژور.

اون روزها، خواب و خوراک تعطیل بود. چیزی شبیه کما بود.

عاقبت  به شب های سیاه بخش اعصاب و روان رسیدم. به تنها بخشی که بیمارها اجازه داشتن سیگار بکشن… داد بزنن… با صدای بلند گریه کنن.

بخشی که باید وقتی قرص هات رو بهت میدادن، جلوی چشم پرستار بخوریشون و بعدش، دهنت رو باز کنی تا مطمئن بشن که قرص ها رو خوردی. شب ها درها بسته می بستند… درهایی که شبیه درهای زندان بود… میله ای و زشت.

اتفاقی که تو بیمارستان می افتاد، شبیه به هرس بود. اگه شاخ و برگی هم برات مونده بود، اونها رو هم قطع میکردن، تا همه چیز، جوونه زدن یا توقف زندگی، جلوی چشم اونها رخ بده. روح آدم تا مرز انزوال کامل پیش می رفت. سقف اتاق ها،  خاکستری  و همرنگ روزها بود… از منظره بیرون، فقط نوار باریک پنجره بالای دیوار سهم من بود. از روز و هیاهوی زندگی، جیک جیک محدود گنجشک هایی که از نوار باریک پنجره ها هراسون بودند و همیشه رو به گریز.

یادمه غم انگیز ترین روز بارونی عمرم، روزی بود که از بارون ، فقط صدای قطره های بارون رو کانال کولر نصیبم شد. ساعت هواخوری  سبیه ساعت هواخوری برای زندانی ها بود… بارون قبل از رسیدن ساعت هواخوری قطع شده بود و بدریخت ترین آفتاب عصرگاهی ، آفتاب اون روز عصر بود. وقتی دیدم بارون قطع شده و آفتاب بی ربط عصر زمستون ، بی موقع رو شاخه های بارون خورده کاج می تابه، گریه کردم… تا شب گریه کردم، تا مجبور شدند دکتر رو خبر کنن. «نادیا » اومد… و من اونقدر تو بغلش گریه کردم، تا خوابم برد.

از فردای اون روز ، من اجازه داشتم هر وقت که می خوام برم تو حیاط… ولی تا دو هفته بارون نیومد…هر روز با کاپشن سرمه ای گشاد و لباس بد ترکیب بیمارستان، با دمپایی های زرد، ساعت ها تو سرمای بهمن ماه، رو نیمکت می نشستم… و لی بارون نیومد.

مادر غذای ویژه برام می آورد… هر چی دوست داشتم درست می کرد، تو ظرف هایی با در آبی، ظرف  هایی که هنوز هم اگه مشابه اوها رو ببینم، بوی بیمارستان تو مشامم زنده میشه. بی اشتهایی مثل یه موج، مثل تسونامی تمام وجودم رو می گیره. برای دقایقی ویران میشم. یادمه اوایل که بستری شده بودم، به هر دو تا دستم سرم وصل بود. اون روزا تصور تایم غذای بقیه بیمارها شکنجه بود برام… وقتی اونها غذا می خوردن، من می رفتم تو دستشویی، عق می زدم. از بوی جوجه کباب و سوپ جو و عدس پلو… اونقدر عق می زدم که گاهی فکر می کردم الان دیگه معده ام رو هم بالا می آرم.

اولین چیزی که تونشتم بخورم آب هویج بود… حاصل زحمت مادر. نیمه یخ زده و تگری.

بعد از 10 روز، درمان اصلی شروع شد. ECT.

صبح های زود، پشت در اتاق مربوط به صف می نشستیم . بیهوشی سریع با کلروفروم، کرایوفلوران، دی‌اکسی‌کلران… همیشه موقع بیهوش شدن، فکر می کردم دیگه تموم شد… این آخرین لخظه است…ولی هذیان بعد از بیهوشی، احساس دوگانه ای رو در من رشد می داد…

لختی اصرار به امید به زنگی… لختی هجوم دوباره غم از روزها ی اجباری  و اجبار زندگی .

خسته شده بودم… زیاد. نخواه  که بدونی. سر انجام بعد از سه هفته مرخص شدم… تونستم همه رو فریب بدم…همون شب، نصفه شب دوباره برگشتم بیمارستان…ولی  هیچی یاد نیست. تا سه روز  بعدش…

از شستشوی معده  و اتاق احیا و مراقبت های ویژه  چیزی یادم نیست… هر چی میدونم از گفته های دیگرانه… بعد از سه روز اول شنیدم… صدای مادر رو شنیدم… داشت گریه می کرد… گریه ام گرفت… تو نیمه هوشیاری ام، مادر اشکهام رو پاک می کرد… با من حرف میزد… با اون همه بغض تو صداش… با اون همه اشک تو چشماش…

….

فردا، دوباره تو بخش اعصاب و روان بستری شدم… تو همون اتاق… رو همون تخت … نادیا صبح اومد  کنارم روی تخت نشست… سرم زیر بالش بود، بالش خیس از اشک های من…


« ادامه دارد… احتمالا…»

همدردی با نیازمندان یعنی…

بشمار زولبیا….بشمار بامیه…شله زرد و سوپ و  آش  رو کاسه کاسه بشمار…
نون و پنیر و سبزی( جهت تزئین و سفره آرایی) …. و شیربرنج و کوکو و کتلت و مخلفات….و
هزار تا چیز دیگه… تازه بعدش اصل مطلب رو میارن…

چلو و خورش و دسر و …
اینا رو که جمع کنی میشه ماه ضیافت  با پرهیز و همدردی با نیازمندان و فقرا.
افتاد ؟

همین…

نه… کی گفته دیگه نمی یام…؟!

چند روزه که حس و حال نوشتن ندارم…همین.

می پرسم آقا پسرتون  چی کاره است؟شاغل ِ ؟

میگه بله،  شهروند ِ قانونمدار ِ دولت ِ الکترونیک ِ …

همین یه رقم رو کم داشتیم که امام جمعه ها هم بازنشسته بشن  و تاریخ مصرفشون تموم بشه…

اندر حکایات صرفه جویی

از اونجا که لامپ های کم مصرف ، توفیری تو مبلغ قبض برق نداشته تصمیم گرفتم یه دو جین لامپ بی مصرف رو جایگزین این لامپ های کم مصرف کنم.

در ستایش معشوق …

عزیزم… زیباترینم… سیه چشم و ابروی من… مرده شور تو و  اون آرایش کردنت رو ببرن… که هر ماه کم ِ کم ، 80000 تومان واسه من آب می خوره…

اکران فیلم های شهرام چموش

باید صبر کرد دید اگه » شهرام امیری » یه بار دیگه بره آمریکا ، بعد از اونجا بره ونزوئلا ، بعدش هم سواحل هاوایی ، اونوقت تو هر کشور در مورد بقیه کشورها چی میگه و چه فیلمی رو در یوتیوپ به اکران عمومی در میاره…

طبق خواست آحاد ملت قراره این هموطن عزیز ، ماهی یکبار یک فیلم رو به اکران عمومی در بیاره تا حوصله ملت از بیکاری و گرما ( فعلان…تا زمستون و فصل سرما برسه ) سر نره.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.